|
|
|
|
|
سر و دست و دو چشمانم گرفتار زبان و گوشم و جانم گرفتار تمام هستی ام در بند دردی ست و حتـّی روح وایمانم گرفتار
گرفتار توأم ای درد جانکاه گرفتاری که جا مانده ست از راه مرا هستی توئی، امّا تو دردی رسد فریادم از این درد تا ماه
تو دردی، آری امّا درد شیرین خودت دردی و خود بر درد تسکین و من با شانه ها و پای لرزان تحمّـل می کنم این درد سنگین
اگر دردم توئی، درمان خواهم بدون درد، حتـّی جان نخواهم تو تا درد منی داروی من چیست؟ تنی سالم دلی ویران، نخواهم
بمان ای درد! درمان تو مرگ است اگر " باران " توئی، درمان تگرگ است بمانی ریشه دارم؛ گر نمانی، درخت عمر من بی شاخ و برگ است
بمان ای درد! رنجم را میفزای بمان اینجا و حُکمت را بفرمای تو هستی، عشق هست و زندگی هست مرو! عشقم به نابودی میارای
|
||
|
|
|
|
|
خیلی وقته دلم می خواد حسـّی بهم دست بده که باعث شه بتونم با رنگ صورتی یه پست تو وبلاگم بذارم و از صورتی بودنم بگم! امشب حالم خاکستری کمرنگه، ولی دلم می خواست صورتی بود. می ترسم اینقدر دیر صورتی شم که صورتی م صورتی چرک باشه!؟
|
||
|
|
|
|
|
اینقدر ممنونم که نمی دونم از کجای ممنونیـّتم بنویسم؛ اینقدرشنگولم که می تونم "ممنونیـّتُ" اختراع کنم؛ اینقدر امیدوارم که همه ی قصـّه ها برام افسانه و خیالبافیَن؛ اینقدر که می دونم آخر هیچکدومشون اونجوری که بقیه منتظرن تموم نمی شه. اینقَدِ خوبه!!!
|
||
|
|
|
|
|
حسرتی برآورده می شود و دردهایی زنده؛ حسرت می آید و می رود، اما درد: می آید و می ماند!
|
||
|
|
|
|
|
" تنهاتر از همیشه، در ایوان نشسته ام ماه درشت - یاس هزار پر – ماه درست - باغ کبوتر – ماه تمام تازه و تر بر آب های نیلی شب، بال می زند من نیز، پا به پایش با بال بسته ام!
تنهاتر از همیشه جام می ام تهی است جام غمم پر است. وز جام دل مپرس کاین جام را به سنگ صبوری شکسته ام
شب، همره نسیم و ستاره با کاروان یاس و کبوتر تا کوچه باغ های سپیده آهسته می رود...
من نیز پا به پای سه تار گسسته ام. "
فریدون مشیری
|
||
|
|
|
|
|
مثل یه شیطان پشتش وایساده بود و پنجه هاشُ گرفته بود دو طرف سرش؛ چشماشُ گرد و دندوناشُ تیز کرده بود و لبخند شیطانی می زد!.......................................................................................... .. طفلی بی خبر از همه جا روبروی من نشسته بود و دور و برشُ نگاه می کرد ... للرلللل
|
||
|
|
|
|
|
" وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند " که بخواهم با دیگران باشم؟ چه رسد به دیگری!
|
||
|
|
|
|
|
" قسم به عشقمون قسم همش برات دلواپسم " |
||
|
|
|
|
|
باهاش که حرف می زنم و از احوالش با خبر می شم انگار دوباره خون تو رگای خشک تنم جاری می شه و هوا به ریه هام می رسه؛ می تونم نفس بکشم و زندگی کنم ... |
||
|
|
|
|
|
گفتم : " خواستی تماس نگیرم، با خودم کنار اومدم که به خواسته ت عمل کنم ؛ باشه، تماس نمی گیرم ولی خوشحال می شم اگه تو تماس بگیری، و منتظرتم ..." گفته بود: " لطفاً عادت نکن که هر شب به من زنگ بزنی ... به من زنگ نزن، صحیح نیست ..." لحظه ای که از ماشین پیاده شد به خودم گفتم : من چیکار کردم؟! نه اون موقع باورم می شد که دیگه صداشُ نشنوم، نه الان باورم می شه که یازده روزه هیچ خبری ازش ندارم. همه ی نگرانیایی که از قبل داشتم، با دلتنگی و غم دوری و بی خبری کم بودن، خوابای هر شب و هر روزم هم بهشون اضافه شده. خواب می بینم داره درد می کشه؛ خواب می بینم حالت تهوع داره؛ خواب می بینم گریه می کنه؛خواب می بینم مریض و بی حاله؛ خواب می بینم عصبانیه و داره سیگار می کشه؛ خواب می بینم اومده تو اتاقم و داره باهام درد دل می کنه ... باز خدا رو شکر که حد اقل تو خواب سرشُ می ذاره رو سینه م؛ باز خدا رو شکر که حد اقل تو خواب می تونم نازش کنم، بوش کنم و اینقدر ببوسمش تا آروم بشه و یه نفس عمیق بکشه ...
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
" از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار تو با خنده ای نوشتی همقفس خدانگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود سهم من از همه دنیا یه قفس بود بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم، سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم
من که تو بن بست غربت زخمی از آوار پائیز فکر چشمای تو بودم با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من چه حروم شد مهلت بودن با تو که تموم شد ندونستم باید از تو می گذشتم وقتی از غربت چشمات می نوشتم "
|
||
|
|
|
|
|
میگن اگه یه فیلمُ یه بار ببینی که توش عاشق به معشوقش نمی رسه، اگه صد بار دیگـَه م اون فیلمُ بذاری و بگی خدایا خدایا ایندفعه به هم برسن، بازم آخر فیلم حالِت گرفته س ! . . .
به خودم می گم : چند بار؟ با چه زبونی باید بهت بگن تا باورت بشه؟ بذار کنار اون امید صاب مُردَه تُ ! به خودم جواب می دم : مگه به همین راحتیاس؟ اصلاً مگه شُدَنیه؟ .....................................................................................................
... دفتر ِ خاطر ِ من خورد ورق به خیال ِ خوش خود خندیدم
"یار ِ مجنون" به تو پیمانه خوراند ساز ِ ناکوک زدی، رقصیدم
و بسا جام به دستم دادی - گر چه مقصودِ تو را فهمیدم-،
- خاطرت خواسته ی جانم بود -، زهر ِ نوشین ِ تو را نوشیدم
تو و یاران ِ دگر خوش بودید محض انکار، نمی پرسیدم:
شبِ بی یار چرا تا به سحر از تب دوری تو لرزیدم؟!
آری از اشک شدم کور، ولی عکس ِ رویت همه جا می دیدم
و چو نا اهل شدی، ترسیدم
خودمانیم، دلت از سنگ است، گر ندانی که ز تو رنجیدم.
نا رفیق ِ رهِ من قلب تو شد با چنان دشمن سختی، یک تنه جنگیدم
دگرم نیست امید وصلت آب در هاون ِ دل کوبیدم
زآنکه از مهر و وفایم دوری به یقین آمده از تردیدم
باقی ِ عمر رها باش و برو در دو عالم گنهت بخشیدم. ....................................................................................................
حالا می فهمم چرا روی تنه ی بعضی درختا یه قلب تیر خورده حک شده ! واقعاً آدم احساس می کنه یه تیر تیز میاد از وسط قلبش رد می شه؛ نه یک بار و نه صد بار ... |
||
|
|
|
|
|
- سلام مهربون. = سلام دوست جون. چطوری؟ - مرسی خوبم، تو چطوری؟ = دیشب خوابتُ دیدم. - اِ؟ چی دیدی؟ = خواب دیدم یه جا نشستی و داری گریه می کنی! - راس می گی؟ خب واقعاً هم دیشب نشسته بودم رو تختم و گریه می کردم! = گریه می کردی و می گفتی چرا اینقدر دل منُ می شکنید؟ - جدّی می گی؟ خب واقعاً دیشب دلم شکسته بود؛ خیلی. ...
ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
اینجور مواقع غم همه ی عالم میاد سراغم؛ وقتی که حتی تو هم اینقدر دور می ایستی و اینقدر راحت نظر می دی! اینجور مواقع هیچ چیز با ارزشی تو دنیا باقی نمی مونه. با ارزش تر از زندگی؟ از همه ی زندگی؟ همه ی زندگیِ تو؟ که همه ی زندگیِ منی؟ منی که وقتی تو هستی هیچِ هیچِ هیچ می شه؟
اینجور مواقع همه ی تنم یخ می کنه و بی حس می شه؛ حالت تهوع می گیرم و به زور نفس می کشم؛ ماتم می بره و ساکت درد می کشم؛ دردِ خنجری که چند دقیقه ی پیش به قفسه ی سینه م زدی، وبعد خوابت برد.
" نیسان کیه؟ " ؟ - نیسان عشق من باشه یا نباشه، عاشق بودن من باور کردنی باشه یا نباشه، اصلاً خود من باشم یا نباشم، نیسان کسیه که زندگیش خیلی مهمـّه؛ بیشتر از این حرفا که بشه شوخی یا به بازیش گرفت.
وقتی هیچ کسُ ندارم که بهش بگم، وقتی تو هم نه می فهمی نه می خوای که بفهمی، وقتی از پشتِ یه نقاب و یه حصار و یه دیوار، با همه ی اسلحه های بدبینی و بی اعتمادیت بهم شلیک می کنی، نمی دونم برم کنار تا از بین نرم، یا بیام جلوی جلو تا با همون اولین تیر هلاک بشم؟!
هر چند که اینجور مواقع دیگه هیچ چی مهم نیست. خیلی وقتا همین مواقع بودن که تصمیم گرفتم تا می تونم ازت فاصله بگیرم تا راحتِ راحت باشی، اما بازم نتونستم.
اینجور مواقع هیچ چی نمی خوام. نمی خوام با دوستام حرف بزنم؛ نمی خوام برم کلاس یا جلسه؛ نمی خوام کتاب بخونم؛ نمی خوام خدمت کنم؛ نمی خوام سالن بگیرم و کار کنم؛ نمی خوام هیچ کسی رو ببینم؛ نمی خوام چیزی بخوام ... هیچ چی کوچیکترین ارزشی برام نداره.
حتی نمی خوام ساعت موبایلمُ کوک کنم که فردا بیدار بشم. کدوم فردا؟
|
||
|
|
|
|
|
" من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گردم " " manam hamintor " ................................................................. از دل افروزترین روز جهان، خاطره ای با من هست، به شما ارزانی:
سحری بود و هنوز، گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود. گل یاس، عشق در جان هوا ریخته بود. من به دیدار سحر می رفتم نفسم با نفس یاس درآمیخته بود.
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : " های! بسرای ای دل شیدا، بسرای. این دل افروزترین روز جهان را بنگر! تو دلاویزترین شعر جهان را بسرای!
آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم، روح در جسم جهان ریخته اند، شور و شوق تو برانگیخته اند، تو هم ای مرغک تنها، بسرای!
همه درهای رهائی بسته ست، تا گشائی به نسیم سخنی، پنجره ای را، بسرای! بسرای ..."
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم!
در افق، پشت سراپرده ی نور باغ های گل سرخ، شاخه گسترده به مهر، غنچه آورده به ناز، دم به دم از نفس باد سحر؛ غنچه ها می شد باز.
غنچه ها می شد باز، باغ های گل سرخ، باغ های گل سرخ، یک گل سرخ درشت از دل دریا برخاست! - چون گل افشانی لبخند تو، در لحظه ی شیرین شکفتن! – خورشید! چه فروغی به جهان می بخشید! چه شکوهی ...! همه عالم به تماشا برخاست!
من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم!
دو کبوتر در اوج، بال در بال گذر می کردند.
دو صنوبر در باغ، سرفراگوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند. مرغ دریائی، با جفت خود، از ساحل دور رو نهادند به دروازه ی نور ...
چمن خاطر من نیز ز جان مایه ی عشق، در سراپرده ی دل غنچه ای می پرورد، - هدیه ای می آورد – برگ هایش کم کم باز شدند! برگ ها باز شدند: -" ... یافتم! یافتم! آن نکته که می خواستمش! با شکوفائی خورشید و، گل افشانی لبخند تو، آراستمش! تار و پودش را از خوبی و مهر، خوشتر از تافته ی یاس و سحر بافته ام : " دوستت دارم " را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام!
این گل سرخ من است! دامنی پر کن ازین گل که دهی هدیه به خلق، که بری خانه ی دشمن! که فشانی بر دوست! راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست!
در دل مردم عالم، به خدا، نور خواهد پاشید، روح خواهد بخشید."
تو هم، ای خوب من! این نکته به تکرار بگو! این دلاویزترین شعر جهان را، همه وقت، نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو!
" دوستم داری " ؟ را از من بسیار بپرس! " دوستت دارم " را با من بسیار بگو!
فریدون مشیری ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
چقدر بیشتر دلم تنگ می شه، مواقعی که تهران نیستی و می ری سفر! هر چند که اگه تهران بودی هم پیشم نبودی و الان دلتنگت بودم ... خیلی مواظب خودت باش. زود برگرد. من نمی دونم تو چه شرایطی هستی، پیش دوستت مزاحمت نمی شم، تو هر وقت تونستی به من زنگ بزن نی نی. هم لطفاْ، هم تو رو خدا ! . . .
|
||
|
|
|
|
|
تمام دقایقی که تلفنی به خاطرات و درد دل و گریه های دوستم گوش می دادم، دلم می سوخت که نمی تونم قبل از اینکه خوابت ببره بهت زنگ بزنم و یک شب قشنگ دیگه رو باهات زندگی کنم. باور اینکه ساعت 12 خودت بهم زنگ بزنی خیلی برام سخت بود ... و دیدن اسمت روی گوشیم شروعی دوباره برای زندگی ... چقدر ساده و شیرینه یکی بودن با تو!
|
||
|
|
|
|
|
کیه که به تأثیر دعا اعتقاد نداشته باشه؟ خدایا شکرت! خدایا خیلی با حالی. از خدا ممنونم؛ از تو ممنونم؛ از همه ی دوستام که برام دعا می کنن؛ حتی از خودم، و از ما!
زندگی اون چیزیه که ما می خوایم؛ زندگی اون چیزیه که ما می سازیم؛ زندگی خیلی قشنگ و خواستنیه؛ و زندگیِ من اون وقتائیه که در کنار توأم؛ زندگی از لحظه ای شروع می شه که می پیچم تو خیابون بهار، همون موقع که قلبم تاپ تاپ می کنه و میاد تو گلوم؛ زندگی گوش دادن به چشما و دستای مهربون توئه - که امشب غمگین بودن! - زندگی نفس کشیدنه، وقتی بوی تن تو روی تک تک سلولای روحم می شینه.
شکر کردن خدا برای این زندگی کار سختیه، ولی به راحتی می شه قدر دونست: با بودن، با فهمیدن، با لمس کردن ...
عزیز دلم! باز هم کلمات از بیان اونچه که در حس و فکرم می گذره قاصرن. اما اومدم بگم : برای من بهترینی؛ شیرین ترین، و کامل ترین. وقتائی که پیشتم اینقدر به خودم نزدیک می شم که انگار قبل از اون وجود نداشتم ... اون وقتا اینقدر به تو، به زندگی، به خدا نزدیک می شم که دلم می خواد بمیرم ...
نیسان! خیلی عزیزی؛ خیلی دوسِت دارم؛ مرسی از همه چیز.
خدا رو شکر ...
|
||
|
|
|
|
|
امشب شب خیلی خوبی بود؛ امشب زندگی کردم؛ تا فردا هم با یاد زندگی امشب و به امید زندگیِ فردا، زندگی می کنم. ... هر چند که نگرانی هام بیشتر شدن، اما امیدم کم نشد!
|
||
|
|
|
|
|
حالم خیلی بده! همه ی هفته، همه ی هفته ها رو به امید روز تعطیلی که بشه ببینمش سر می کنم، و هر پنج شنبه شب نا امید و خسته و شکسته تا صبح در آغوش مرطوب غم به خواب نمی رم ...
|
||
|
|
|
|
|
بهت خوش بگذره نی نی من! به جای منم برو کوه! خیلی دلم هوای کوه کرده بود! هر چند که منم میام! باز هم در خیال! |
||
|
|
|
|
|
خیلی نگرانم؛ حتی بیشتر از یه مادر ... |
||
|
|
|
|
|
دلم یه کوه می خواد! خالی از همه ی آدما. صبح زود، داد بزنم، خدا رو صدا کنم و ... گریه کنم! چقدر دلم کوه می خواد!
|
||
|
|
|
|
|
اینکه شبا بهت زنگ می زنم نتیجه ی این نیست که خودمُ مجبور می کنم باهات تماس بگیرم، نتیجه ی اینه که تمام روز خودمُ مجبور می کنم بهت زنگ نزنم و نیام ببینمت . . . نتیجه ی اینه که همه ی زندگیم شدی "تو" ! ازاینم نمی خوام هیچ نتیجه ای بگیرم، بعضی چیزا تو این دنیا فقط هستن؛ نیستن که کاری باهاشون بکنی، خود بودنشون همه ی اون کاریه که باید انجام بشه . . .
|
||
|
|
|
|
|
این روزا فقط دو چیز می تونه حال منُ خوب کنه : خوب شدن "استیو" و ارتباط با "نی نی" . شاید مسخره و بی ربط به نظر بیاد، ولی هر دوش به من زندگی می ده و منُ آروم و خوشحال می کنه.
|
||
|
|
|
|
|
لحظه شماری می کنم تا یک روز بگذرد؛ روز شماری می کنم تا یک هفته ؛ هفته شماری تا یک ماه؛ که شاید ماهی یک بار، تو را ببینم ... عزیز دل !
|
||
|
|
|
|
|
امشب به یه آدم سرطانی گفتن فردا یه داروئی بهت می دیم، یه روز بیشتر زنده می مونی و زندگی می کنی. آدم سرطانی داشت می خندید، که بهش گفتن دارو رو می دیم به یکی دیگه؛ البته اون مریض نیست اما این دارو براش ضرر هم نداره! حالا آدم سرطانی نه تنها هیچ امیدی به اون یه روز زندگی بیشتر نداره، که نا امیدی، چند روزی رو هم از زندگیش کمتر کرد ... |
||